به خودم قول داده بودم این هفته هر چقدر َتخمی و داغان، بروم بهار و مونا رو ببینم. به قولم عمل کردم و از این بابت در تهی ترین حالت خودم، خوشحالم.الآن؟ دوست داشتم یک چکش داشتم و ضربه های متناوبش را تقدیم مغز پر از پهن علی میکردم.تقریبا از پنج و چهل دقیقه صبح بیدار شدم تا تمام کار های لازم قبل از رسیدن به بهار را انجام بدهم و مهم تر از همه به بهار سر وقت برسم. این روز های دو سه هفته اخیر که اغلب از سر درد و کرختی آلودگی هوا و حتی دپرشن خودم، کنده شدن از پتو برایم زمان بر و طاقت فرسا شده، قبل از آلارم گوشی بیدارشدم و هیولای چسبیدگی به پتو را در حدود ده دقیقه شکست دادم و صبح با خرسندی شروع شد. حدود 5 دقیقه بعدش علی اولین سنگ را برای یک شانتاژ پرتاب کرد. این پا آن پا کردم که برگردم بالا جوابش را بدهم. نکردم. گفتم دختر نفس عمیق بکش. الان جفتتون آمادگی یک شانتاژ بزرگ را دارید. مهم تر اینکه سوای همه قرار هایم برای کار یا دوستان که تعداد زیادی اش در این دیوانه خانه توسط یک نفر به گند کشیده شده، سهم بهار بیچاره از همه بیشتر بوده است. آنقدر که دیر رسیده ام یا نرسیده ام یا رسیده ام و گله شکایت گاو ها را کرده ام. پس به خاطر روز خودم و بهار، علی و مغز پِهِنش را به تخم دوست پسر دومم گرفتم و رفتم بالا چای خوردم. بعد لوازم آرایش را ردیف کردم تا خودم را برای بهار شیک و پیک کنم.فقط به مامان که در راه پارک بود گفتم اینجوری وگفت بهتر الان چیزی نگفتی ولی بعدا حرف بزنید حلش کنید و این حرف ها. با علی هیچ وقت نمیشود حرف زد. منطق و ثباتش از یک نوجوان سن بلوغ کمتر است و در سی و چند سالگی مثل همان ها باهاش رفتار میکنند که آقا مبادا ناراحت شود. برایش تکست نوشتم و خلاصه و مسالمت آمیز گفتم مدام دعوا راه نی
برچسب:
نویسنده: کاوه پورعلی
تاريخ: جمعه
25 آذر
1401 ساعت: 22:09